تبليغاتX
دهان او همچون دل انار بود

.

+

=

Created By javacity.blogfa.com

نوشته شده توسط مهتاب در Sun 1 Jul 2007 ساعت 11 PM | لینک ثابت |


نوشته شده توسط مهتاب در Sun 1 Jul 2007 ساعت 11 PM | لینک ثابت |


 

 


ناودانها شرشر باران بیصبری است

 

اسمان بی حوصله ، حجم هوا ابری است

 

کفشهایی منتظر در چهارچوب در

 

کوله باری مختصر لبریز بی صبری است

 

پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد

 

در تب دردی که مثل زندگی جبری است

 

و سرانگشتی به روی شیشه های مات

 

بار دیگر می نویسد :"خانه ام ابری است."

 

 

نوشته شده توسط مهتاب در Sat 30 Jun 2007 ساعت 4 PM | لینک ثابت |


من بی تو يک بوسه ی فراموش شده ام؛ يک شعر پر از غلط؛

يک پرنده ی بی آسمان؛ يک نسيم سرگردان؛

 يک رويای نا تمام.

من بی تو بهاری غريبم که در برف متوقف مانده؛

يک جويبار سرد که هيچ وقت به دريا نمی رسد.

يک عشق با شکوه که مجالی برای شکفتن ندارد.

بودنت زود گذشت؛ و نبودنت را هنوز باور نمی کنم

 

نوشته شده توسط مهتاب در Thu 28 Jun 2007 ساعت 2 PM | لینک ثابت |

چه كسي خواهد ديد

 

 

چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو ؟

بي تو مردم ، مردم
گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا
از كسي مي شنوي

روي خندان تو را
كاشكي مي ديدم
شانه بالازدنت را بي قيد
و تكان دادن دستت كه
((مهم نيست زياد ))
و تكان دادن سر را كه
((عجيب !‌عاقبت مرد ؟

افسوس...))
كاشکی مي ديدم
من به خود مي گويم:
” چه كسي باور كرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “...

 

 

نوشته شده توسط مهتاب در Wed 27 Jun 2007 ساعت 11 AM | لینک ثابت |

نمی خوام

 

به جای دسته گلی که فردا برقبرم نثار میکنی امروز باشاخه گلی کوچک یادم کن .

به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم میریزی امروز با تبسمی شادم کن .

به جای اون متن های تسلیت که فردا

برایم می نویسی امروز با یک پیغام کوچک خوشحالم کن.

من امروز به تو

نیاز دارم نه

فردا !

نوشته شده توسط مهتاب در Wed 27 Jun 2007 ساعت 11 AM | لینک ثابت |


 

محبوبم

لبهایت

به آن شیرینی،

محکوم ِ

سوزن و نخ شد.

قافیه هایت،

قافیه هایت را

چه شد؟

...

روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف،.

بام و در این سرای می رود از هوش

(سهراب سپهری)

 

آوای دریا

نوشته شده توسط مهتاب در Wed 27 Jun 2007 ساعت 11 AM | لینک ثابت |


 

 

هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم... به یادت اشک میریزم تو اما بر نمیگردی

 

نوشته شده توسط مهتاب در Wed 27 Jun 2007 ساعت 11 AM | لینک ثابت |


 

 

هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم. ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم... به یادت اشک میریزم تو اما بر نمیگردی

 

نوشته شده توسط مهتاب در Wed 27 Jun 2007 ساعت 11 AM | لینک ثابت |


  

 

 

 

فال اون دختر کولی تو خیابون یادته ؟


گفت دل شیشه ییم رو می شکنی آسون ‚ یادته؟


تو می گفتی که دروغه !‌ ما همیشه با همیم


لحظه ی تلخ جدایی دلامون ‚ یادته ؟


حالا هی نامه ها رو به قاصدک ها می سپارم

 
می نویسم که هنوزمثل قدیم دوست دارم


قاصدک ها توی دست باد میرن یه جای دور

 
من تو هر ترانه یی اسمت رو صد بار میارم


حالا که نامه ها رو گم می کنه نامه رسون


نازنینم !‌ به خودت سلام ما رو برسون


نگو یادت نمیاد اون همه حرفای قشنگ


نگو تکرار نمیشن خاطره های رنگ به رنگ


حالا من تو هر ترانه می شکنم هزار دفه


حالا قصه مون شده افسانه ی ماه و پلنگ


تو همیشه دور دوری ‚ من همیشه پا به پات


چشم براه دیدنت ‚ منتظر زنگ صدات


هر جای قصه که هستی این حقیقت رو بدون


یه نفر تا ته دنیا نامه می فرسته برات


حالا که نامه ها رو گم می کنه نامه رسون


نازنینم !‌ به خودت سلام ما رو برسون

نوشته شده توسط مهتاب در Tue 26 Jun 2007 ساعت 12 PM | لینک ثابت |


 

 

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه چاهی

در انتهای خود به قلب زمین می رسد

و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه عطر ستاره های کریم

سرشار می کند

و می شود از آن جا

خورشید را به غربت گلهای شمعدانی مهمان کرد-

یک پنجره برای من کافی ست.

فروغ فرخزاد

 

 

نوشته شده توسط مهتاب در Tue 26 Jun 2007 ساعت 12 PM | لینک ثابت |

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااو

 

 

نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ...


یادت می آید حرفی را که زدی؛


گفتی می روم،


گه گداری شاید به خوابت بیایم


شاید در خواب،


تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم


لااقل همین وعده را برایم بگذار

 

نوشته شده توسط مهتاب در Tue 26 Jun 2007 ساعت 12 PM | لینک ثابت |


 

دلم می خواست ، یک بار دیگر او را در کنار خویش می دیدم ...

                                              بیاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم

دلم یکبار دیگر ، همچو دیدار نخستین ، پیش پایش دست و پا می زد ...

                      دلم می خواست ! دست عشق چون روز نخستین ... هستی ام را زیر و رو می کرد !

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهتاب در Mon 25 Jun 2007 ساعت 1 PM | لینک ثابت |


 

 

رفت که دوباره برگردد رفت که شاید یک روز بهار یا زمستان بیاید اشکهایم را باک کند و با هم

 به دیروزهای دوری

 به انها که خیال می کردند ما هرگز به هم نمی رسیم بخندیم و فریاد بزنیم ما بردیم

روزگار ما بردیم

 

نوشته شده توسط مهتاب در Mon 25 Jun 2007 ساعت 1 PM | لینک ثابت |


 

اگر چیزهایی می خواهی که نداشته ای ,  باید کارهایی بکنی که نکرده ای

****************************

 جايی هست که جز تو هيچ کس نميتواندآن را پر کند و کاری هست که جز تو هيچ کس قادر به انجامش نيست.(اسکاول شين) 

---------------------------

احمق هیچوقت سعادتمند نمی شود         (سیسرون )

ما همیشه دیگران را بیش آن حدی که خوشبختند ، خوشبخت تصور می کنیم .     ( منتسکیو )

---------------

برای آنکه بتوانید خوشبخت زندگی کنید اسرار خود را به هرکس نگویید .    ( فلوریان )

------------------------

یکی از بهترین طریق خوشبخت شدن این است که انسان معتقد باشد که واقعا خوشبخت است و یا روزی خواهد شد .    ( گوستاویولون )

---------------

آرزوی یک خوشبختی بزرگتر ، پیوسته ما را از لذت خوشبختی که از آن بهره مندیم باز می دارد .          (ژاک دوال)

------------------

برای آنکه بتوانید با دیگران در کمال آرامش زندگی کنید از آنها جز آنچه می توانند در راهتان نثار کنند چیز دیگری نخواهید .    ( تریستان برنارد )

-----------------------------------

بزرگی می گوید:              هر جا که بری همینجاست.

------------------------------

كسي كه رحم و دلسوزي مي آفريند، زندگي خلق مي كند.        وان گوگ

----------------------

بخشندگي، حد وسط اسراف و بخل است.               ارسطو

---------------------------

خشم با ديوانگي آغاز مي شود و با پشيماني پايان مي پذيرد.         فيثاغورث

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهتاب در Mon 25 Jun 2007 ساعت 1 PM | لینک ثابت |

نامه ای از طرف خدا

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه،نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی.

 

 

 

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی.اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن،دعا،فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی. آیا وقت داری که این را برای کس دیگری هم بفرستی؟ اگر نه،عیبی ندارد،می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

 

                                            دوست و دوستدارت:خدا

نوشته شده توسط مهتاب در Mon 25 Jun 2007 ساعت 1 PM | لینک ثابت |

 


 Tehran Forecast


explorer blog